جسممون پیش هم نیست ولی روحمون اینقدر به هم نزدیک بود که با وجودیکه کنار هم نیستیم
و چشمای همو نمی بینیم ولی یه شب رویایی به زیبایی و شیرینیه همه ی
شبهای رویاییمون هست.
نمی دونم چرا اینقدر دنیا قشنگ شده
چرا همه چی دوست داشتنیه
چرا من اینقدر آرومم اینقدر خوشحالم اینقدر ..............
عظمت این عشق تو حصار واژه ها نمی گنجه نمی تونم توصیفش کنم
قادر نیستم
پس چشمام و می بندم و با همه ی وجود فقط شیرینیشو احساسش می کنم ...............
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 1:42  توسط آبجی و داداشی
|
خیلی وقته اینجا نیومدم
یه دنیا دلم تنگه واسه دستات...
این روزا که مدام واسه من کار پیش میاد و تو میگی عوض شدم...
وقتی این حرفو زدی دنیا رو سرم آوار شد ولی به خدا من تقصیری ندارم.
سرم به شدت درد میکنه دلم میخواد بیشتر درد بگیره...
لا اقل اینجوری گریه هام یه دلیل فیزیکی داره واسه آدمای کنجکاو که قرمزی چشمامو
میبینند.
از دست این دنیا...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:17  توسط آبجی و داداشی
|
کی این روزا تموم میشه؟؟؟؟؟؟
حال وحشتنکی دارم
هیچی نمیگم
چون مرد.........
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:6  توسط آبجی و داداشی
|
خدا اون روز رو نياره
كه تو رو نداشته باشم
نياد اون روز كه رو يادت
من چشام و بسته باشم
نياد اون روز كه نباشه
رد چشمات رو وجودم
ياد من نره يه وقتي
هر چي بودم با تو بودم
نشه باودت كه دستام
مي تونن ازت جدا شن
فكرشم نكن يه لحظه
بتونن باهات نباشن
چه كنم اگه نباشي
وقت خوب بي قراري
وقتي آروم و غزلخون
چشماتو رو هم ميزاري
چشماتو رو هم مي زاري تا
كشف اين ترانه سر شه
شايدم مي خواي نبيني
گونه هامو وقتي تر شه
دست من نيست حتي فكرش
اشك و تو چشام مياره
فكر روزي كه نباشي
خدا اون روز رو نياره......
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:16  توسط آبجی و داداشی
|
دلم گرفته
رفتی بیرون.گفتم برو ولی اصلا راضی نبودم
اعصابم به کلی به هم ریخته
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:33  توسط آبجی و داداشی
|
دارم باهات حرف میزنم و دلم تنگه
الهی قربونت برم...
داداشم عشق همیشگیم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 10:41  توسط آبجی و داداشی
|
خدا میدونه چه دردی میکشم .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 12:8  توسط آبجی و داداشی
|
قصه ي با تو بودنو براي همه تعريف ميكنم...!
نميتوانم جلوي اشكهاي حلقه شده در چشمانم را بگيرم،
سرازير ميشود...
سكوت تنهايي را صداي هق هقم ميشكند،
چرا گريه!!!
دلم روشن است...
دلم آرزوي تو را دارد...
در حقت ظلم كردم خودت ميداني!
دو طرف بوديم، يكي خسته و ناشكيب و پر توقع ...
ديگري صبور و مهربان...
ديگري تو بودي بهترينم!
دلتنگم و گواه آن اشكهاي منتظر....
فردا كه بيايد،
سنگيني بار ديروز محو خواهد شد!
فردا كه بيايد،
در هواي پر خاطره ي بهار،
باز هم دوستي براي تو قصه خواهد گفت...!
شعر خواهد خواند...
و براي تو...
چشمي از عشق تر خواهد كرد...
فردا شايد... تولدي دوباره آغاز كنم!!!
شايد...خود را از درد برهانم!!!
شايد...
نميخواهم تسليم قانون قفس شوم
من خود را خواهم رهانيد
فردا به تو خواهم رسيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 11:37  توسط آبجی و داداشی
|
دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته
همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 18:41  توسط آبجی و داداشی
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 10:51  توسط آبجی و داداشی
|